سفارش تبلیغ
صبا ویژن
قاصدک

سنگم

سنگ سنگ

بی کم و کاست

و چنان در آغوش

فشزده ام خود را

که رهایی را

گریزی جز شکافتن نیست...


نوشته شده در شنبه 92/11/12ساعت 10:14 صبح توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

هر انسانی حلقه ایست طلایی در زنجیر خیر و صلاح من.

*

زندگی یک آینه است و ما در دیگران بازتاب چهره ی خود را میبینیم.

*

اگر انسان به منشأ رزق و روزی خود توکل کامل را داشته باشد، صاحب برکاتی بیکران و پایان ناپذیر خواهد بود.

*

برای دشمن خود برکت بطلبید و او را خلع سلاح کنید.

*

تنها وظیفه ی انسان اینست که آرام بگیرد . بایستد و نجات خداوند را ببیند. خداوند برای شما جنگ خواهد کرد و شما خاموش باشید.

*

قانون طبیعت همواره حامی کسی است که بی باکانه ، منتها خردمندانه خرج می کند.

*

اگر انسان رهنمودهای به مصرف رساندن را نادیده بگیرد ، همان مقدار پول را به طرزی ناخوشایند خرج خواهد کرد یا از دست خواهد داد.

*

رنج برای پیشرفت آدمی ضروری نیست، رنج زاییده ی تخلف از قانون طبیعت است.

 


نوشته شده در دوشنبه 92/10/23ساعت 6:1 عصر توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

سلام به همه ی دوستانی که به وبلاگ قاصدک سر می زنند. باید بگم به همه تون یه معذرت خواهی بدهکارم. این مدت از بس مطالب غمناک و نا امید کننده گذاشتم هم خودم افسرده تر شدم و هم دل دوستانی که مهمون این وبلاگ کوچیک می شدند می گرفت. چند روز قبل با یکی از دوستان دوران دبیرستانم یه دیدار کوتاه داشتم و اون که تلفنی از اوضاع آشفته ی من خبر داشت یه کتاب بهم امانت داد و این کتاب تأثیر خیلی خوبی توی روحیه ی خراب من داشت.واقعاَ که داشتن یه دوست خوب نعمت بزرگیه. من که الان دنیا رو زیباتر از قبل می بینم وظیفه ی خودم دونستم وبلاگ قاصدک رو هم به روز کنم و چند تا از جملات کتابی که خوندم رو برا دوستان عزیزی که همراه همیشگی این وبلاگ هستند بنویسم. اسم کتاب اینه:

چهار اثر از فلورانس اسکاول شین



نوشته شده در دوشنبه 92/10/23ساعت 5:34 عصر توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

عاشق شدم...

بیماری احساس دارم...

روی تمام لحظه ها وسواس دارم

ازحرفهای عاشقانه میگریزم

میترسم  آخر آبرویت را بریزم

 حس میکنم  یک روح سرگردان و پوچم

ایلی،اسیر سردی ومحتاج کوچم

درخانه میمانم تمام روز اما...

شبها به کوچه میزنم تب دار و تنها

آوازهایی را که بامن خوانده بودی

باخواندنش در خاطرم جا مانده بودی

هرشب به گوش ماه میرسانم دوباره

ازچشمهایت می چکدمشتی ستاره

اوشاهدرسوایی من بوده شاید

فکردل سودایی من بوده شاید

ای کاش امشب بر دلم باران ببارد

دل آرزوی بودنت را باز دارد

ای کاش میشد تا دوباره باز گردی

خوبی که چشمم را به دیدن باز کردی

همراه من بودی،ندیدم،کور بودم

پست و حقیر و کوچک و مغرور بودم

دستم میان دست هایت گرم میشداما...

اما دریغا قلب من بی شرم میشد

هرگز نفهمیدم بزرگ مهربانم

بعدازتو دیگر بی صداو ناتوانم

گفتی بمانم؟ بی تفاوت خنده کردم

 آن شب خودم را در دلت بازنده کردم

دیدم که از بی چیزی من خسته بودی

آهسته بار رفتنت را بسته بودی

غربت درون چشمهایت داد میزد

درسینه ات اما دل فرهاد میزد

دیگر زحال عاشقی افتاده بودی

مشتاق رفتن در پناه جاده بودی

اما همان شب رفتنت خاکسترم کرد

تب کردم و درد غریبی پرپرم کرد

  آن شب به جای خنده هایت گریه کردم

تا صبح با یاد صدایت گریه کردم

بعدازتو تازه التماست کرده بودم

ازلحظه رفتن برایت مرده بودم

دوریت آخر سر به راه و شاعرم کرد

درکوچه های سرد و خالی زائرم کرد

دنبال تومیگردم و تب دارم امشب

میسوزم از هجره تو میسوزم از تب

خوبم،ببین بیماری احساس دارم

روی تمام لحظه ها وسواس دارم

سرگیجه میگیرم از این احساس هایم

ازشعرخواندن بازمیگیرد صدایم


نوشته شده در یکشنبه 92/10/8ساعت 2:49 عصر توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً


نوشته شده در یکشنبه 92/10/8ساعت 12:38 عصر توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

این داستان کهنه را گفتن چه سود است؟؟؟

دیگر نگو رفتن برایم باز زود است

من از دروغ لیلی و مجنون گذشتم

قدر تمام بیکسی هایم شکستم

لیلای تو بهتر که با دردش بمیرد

دور از دل مجنون نامردش بمیرد

آن روزها شوق نگاهت در دلم بود

ماندن کنارت آرزوی باطلم بود

از شاخه سیبی را به نام عشق چیدی

در چشم من شوق نگاهی تازه دیدی

من را به جرم عاشقی دیوانه خواندی

سوی خودت خواندی و از خود راندی

دستت مرا در خاطراتم دار میزد

مرگ مرا در کوچه های شب جار میزد....


 


نوشته شده در شنبه 92/10/7ساعت 11:43 صبح توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

غریبه بگو آدمی یا پری

 

کدومی که اینقدر دل می بری؟

 

کدوم آفتاب از کدوم آسمون

 

تو چشم تو پاشیده جادوگری؟

 

که می تونی دستاتو قایق کنی...

 

...از آبای تو فصه ها بگزری...

 

...بیای شهر ما را بریزی به هم

 

بگی از منم حتی عاشق تری

 

ندونی دوای شبای منه

 

اونی که قایم کردی تو روسری

 

 

...صداو نیگات آتیشم می زنه

 

دو تا شون و مخصوصا اون آخری

 

دو تا حبه زیتون فلفل زدس

 

دو تا سبز مایل به خاکستری

 

که همیشه میشه باهاشون پرید

 

...می مونی باهاشون بری یا نری

 

 

...اگه رنگ حرفان نیگا کردنه

 

اگه سر تکون دادن سرسری

 

شنیدم یه روز از توی قصه ها

 

می یای و منو با خودت می بری

(محمد جواد آسمان)


نوشته شده در یکشنبه 92/9/10ساعت 1:44 عصر توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

اگر جای وسطی بودی چکار میکردی؟


نوشته شده در یکشنبه 92/8/26ساعت 12:40 عصر توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشهُ آسمون پر رنگین گمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه
اما گل خورشید
رو شاخه های بید
دلش میگیره
دره مهتابی میشه
اما گل مهتاب
از برکه های آب
بالا نمیره
تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
می شکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
می سوزه شقایق از داغ

گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب


نوشته شده در سه شنبه 92/8/14ساعت 9:34 عصر توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

یا دستتو بذار رو دکمه ی آف زندگیم  یا روانمو درست کن.

تو که بهترین وکیل بودی برام...  الان بهت نیاز دارم.

چرا اینقدر بنده هات چند رنگن!!!

چرا از پشت خنجر می زنن!!!

خدا مگه منو دوس نداری؟ چرا نمیبریم پیش خودت؟؟؟

 


نوشته شده در جمعه 92/8/10ساعت 11:31 صبح توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

<      1   2   3   4   5   >>   >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ