سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
قاصدک

چــرا دیــوونــگــی نــســبــتــ بـه حــســابــ نــمـیــاد.... مــثــلاً بــپــرســن : شــمــا چــه نــســبــتــی داریــن... ؟ مــن جــوابــ بــدم : دیــوونــشــــم..... ...


نوشته شده در یکشنبه 91/12/27ساعت 1:19 عصر توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

یکی بود یکی نبود

توی فارس

بین کوها، یه دشتی بود

توی اون دشت که سرسبز و بزرگ و عالی بود

جای یک چیز قشنگی خالی بود

گل و گلدون و یه نهر

یا یه آبادی، یه شهر

 گر چه از اون قدیما

تخت جمشید بزرگ

برفراز دشت ما نشسه بود

ولی حتی اونم از خلوتی و بی همزبونی خسه بود

دلش از بارون و باد و بی کسی شکسه بود

توی سال سیزده- سیزده

یه دفه یه کارخونه

اومد و میون دشت پاک ما

یهو چار زانو نشست

درای صحبتو بست

یه سیگار آتیش زد و وسایلش رو چید رو خاک

 تخت جمشید به آقا کارخونه گفت:

سلام سلام

کارخونه

یه کامی از  سیگار پر دودش گرفت

دودو داد سمت هوا

از کجا تا بکجا

و با صدای تلخی گفت:

چه سلامی چه علیکی؟ من که اعصاب ندارم

بس که سیگار می کشم که روز و شب خواب ندارم

 تخت جمشید به آقا کارخونه گفت:

 برادرم! دشت ما مهربونه

من ازش می خواهم بهت پند بده

بعدشم یه ریز بهت چغندر قند بده

تو هم از تلخی سیگار و بی کاری در میای

می شینی چغندر قند می خوری

از پس دود و خماری بر میای

بعد از اون کارخونه هه

می نشست همش فقط چغندر قند می خورد

همیطو یه ریز و یکبند می خورد

 تا که بوی قند پیچید تو آسمون

شنیدن مردم خوب ومهربون

شوفرا مسافرا

همشون روستاییا عشایرا

اومدن دور و بر کارخونه هه حلقه زدن

تخت جمشید که از اون بالای کوه

به ماجرا نگا می کرد

دید که از همه طرف کارخونه ها

اومدن اونجا تو دشت صمیمی

آزمایش، یک و یک، پتروشیمی

جمعیت قطار قطار

می زدن هوار هوار

 تخت جمشید بزرگ

دید که اوضا داره بحرانی می شه

اینجوری هر چی که هس فانی می شه

ولی انگار دیگه فایده ای نداشت

همه جا آلوده بود

پر آشوب

پر دود...

تخت جمشید توی دود دم

نشست

(عبدالرضا قیصری - مرودشت)


نوشته شده در جمعه 91/12/25ساعت 5:18 عصر توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

شاد زیستن هنر است

شاد ساختن هنری والاتر

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم سپارند به یاد

شادی 

 

دریچه ی قلبت را بگشا

تا هجوم عشق را بر آن احساس کنی

اگر هم نمی گشایی لااقل بارانت را از من دریغ مدار

چرا که خواهیم دانست، با باریدن سبک خواهی شد

سبک ِ سبک،

و آنگاه محو خواهی شد در من

و من محو خواهم شد در تو

و در خورشید...

*************

نگران فردایت نباش

  "خدای دیروز و امروزت"

فردا هم هست

"فردایت قشنگ"

 


نوشته شده در جمعه 91/12/25ساعت 9:25 صبح توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر ، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت
من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست، و چرا در قفس هسچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

****************

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد
«وسیع باش، و تنها ، و سر به زیر و سخت »
من از مصاحبت آفتاب می آیم
کجاست سایه
هنوز جنگل، ابعاد بی شمارش را نمی شناسد
هنوز برگ ، سوار حرف اول باد است
صدای همهمه می آید.
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من می آموزند، فقط به من...

 


نوشته شده در سه شنبه 91/12/22ساعت 8:17 صبح توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

در ما حکایت غریبی نهفته است،

 آنگونه که خویش را به دوستی دیر باور می کنیم

****************

در همه ی ما موجی است که بی قراری را می فهمد و با آشوب آب آشناست
در همه ی ما ترنمی است که از مرکز عشق به گوش می رسد
این ترنم به ابتدای آفرینش راه دارد
دل را روی موج دریا تنظیم کرده ایم آیا؟


نوشته شده در سه شنبه 91/12/22ساعت 8:16 صبح توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

در آغوش تنهایی، واژه ی سفر را با قاب تنهایی به دیوار اتاق خاطراتم میخکوب می کنم. زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته است. حالا دیگر کوچ کردن تبلور زندگیست. رفاقت ها پوچ و تو خالیست. سرزمین خاطره خشک و یخ زده و فرسوده شده است. لبخندها چقدر سرد و بی روح است. تحمل نگاه بی رمق دوستان چقدر زجر آور شده است. باید رفت. باید به اندازه ی همه ، تنهایی را در آغوش کشید، باید خود را ساخت، برای تولدی دیگر، زندگی دیگر.


نوشته شده در سه شنبه 91/12/22ساعت 8:12 صبح توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

استاد اجازه جزوه ی ما خیس می شد

وقتی که درس عاشقی تدریس می شد

استاد اجازه مشق هایم را نوشتم

درد درون وا‍ژه هایم را نوشتم

آن مرد با باران سر و کاری ندارد

انگار اسب درس ما باری ندارد

‍ژاله نگاهش را به گلها دوخت آرام

در قلب گلها آتشی افروخت آرام

سارا سبد دارد ندارد سیب نقطه

ای واژه های خوب و خوش ترکیب نقطه

استاد اجازه میزمان را بخش کردیم

دنیای رویا خیزمان را بخش کردیم

وقتی زمین از غصه دق می کرد با او

ما شادی ناچیزمان را بخش کردیم

تا در حیاط درسمان یک جوجه دیدیم

با او غم پاییزمان را بخش کردیم

استاد اجازه دفترش برگی ندارد

اکرم بجز این هیچ نوع مرگی ندارد

تنهاییم گل داد و شد شعری برایش

یک عالمه گل دسته کردیم و نیامد

استاد اجازه شاعری با اسب رد شد

با شعرهایی تازه و دلچسب رد شد


نوشته شده در دوشنبه 91/12/21ساعت 11:11 صبح توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

 

مــن، از تمام آسمـــان یک بــــاران را میخواهم …
و از تمــــام زمیــــن، یک خیابان را …
و از تمــــام تـــــو، یک دست
که قفــــل شده در دست مـــــن …

 


نوشته شده در شنبه 91/12/19ساعت 12:24 عصر توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد میکند
کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی


آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودنرا انتظار دارد،

همه ما احتیاج به دوستی داریم که
لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم


آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد،

فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است
برای فهمیدن وی


آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان


آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم


آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم


آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد


نوشته شده در شنبه 91/12/19ساعت 10:34 صبح توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

آب تمامی دریاها برای شستن دلتنگی کافی نیست


نوشته شده در دوشنبه 91/12/14ساعت 10:36 صبح توسط خاله سارا نظرات ( ) | |

   1   2   3      >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ